خیلی خستهم. ساعت سه و یازده دقیقهست. چشمهام بینهایت خواب میخواد اما مغزم بیداره و اذیت میکنه. درسها، صداها، کارها تو سرم میپیچه. دیروز تولد سارا بود. حس میکنم حتی نشد درست و حسابی تو ایمو حرف بزنیم و از تولد با هم بگیم. روزمرگی اینجاست که یقه ی آدم رو میچسبه انقدر که وقت نداشته باشی عزیزترین ِ جانت رو وقتی نمیتونی ببوسی، بغل کنی به جانت بکشی حداقل یه دل سیر باهاش حرف بزنی. اونم وقتی تمام وجودم دلش نمیخواد سر هیچ صحبتی رو باهاش قطع کنه. منبع
درباره این سایت